پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

یادداشتهای مامان

ارامش چهار نفری

سلام جیگرای مامان. دو روز ه که نتونستم براتون چیزی بنویسم ، روز پنجشنبه بابایی از اصفهان برگشت البته شب وقتی رسید خونه ما خونه نبودیم، اخه جوجوهای  من، اون شب تولد یسنا دختر خاله ژاله بود ما هم با دایی جون و زن دایی و رضا رفتیم تولد ، اونجا بهتون خیلی خوش گذشت ، شب حدودا ساعت یک بود که برگشتیم خونه ، بابایی هم هنوز نخوابیده بود و منتظر ما بود که برگردیم، راستی بابایی اومده که یه مدت پیشمون بمونه، روز جمعه هم رفتیم خونه باباجون ، خاله شیوا اینا و خاله شمیم اینا هم اومده بودن، راستی خوشگلای من، درحال حاضر خاله شیوا یه پسر داره که امیر ارسلانه، ولی خاله شمیم هنوز   نی نی نداره اخه اونا دوساله که عروسی کردن، خوب جیگرای مامان ،...
14 دی 1393

شکستن دست جیگر گوشه مامان

                  ارشیا ی مامان  الان تقریبا 1 ماه و نیم هست که دستت توی تمرین ژیمناستیک شکسته و چهار تا پین توی استخون های دستته، اخه عزیزم دو تا استخون دست راستت بالاتر از مچ دستت کاملا از هم جدا شده و تا حالا دوبار رفتی اتاق عمل ، الهی بمیرم خیلی اذیت شدی ، روز 19 آبان  93این اتفاق واست افتاد و روز بیستم آبان هم توی بیمارستان فرهمند فر شیراز عمل شدی، تقریبا دوماه دیگه هنوز باید پینه تو دستت باشه، دکترت هم دکتر تکاپو هست که خیلی دکتر خوبیه ،انشالله که زودتر دستت خوب میشه عزیزم..          ...
9 دی 1393

مدرسه پسرم

سلام ارشیای مامان امروز تو مدرسه تو انجمن اولیا و مربیان بود من هانی ساعت 8/5 آماده شدیم و اومدیم تو مدرسه، راستش اول میخواستم هانیا رو بزارم پیش خاله شمیم ، وقتی بهش زنگ زدم گفت میخوام برم آرایشگاه مامان ، هانیا هم  گفت نمیخوام برم آرایشگاه، به خاطر همین دیگه مجبور شدم با خودم بیارمش مدرسه، خاله شمیم هم تنها رفت آرایشگاه، الان که دارم این چیزا رو مینویسم بابات داره میره اصفهان،  خوب دیگه من بایدبرم به کارام برسم عزیزم...بوس   بوس             ...
9 دی 1393

تولد دخترم هانیا

  هانیا روز24آبان 1390به دنیا اومد، ساعت 4 بعداز ظهر در بیمارستان حافظ شیراز، هانیا گلی تو هم با اومدنت به زندگیمون رنگ دوباره بخشیدی و خوشحالی و شادیمونو صدچندان کردی، هر چند بابات وقتی فهمید بچمون دختره ناراحت شد و حتی یک ماه از بارداری مامانت هم باهاش حرف نزد و قهر بود ولی نمیدونم چرا منو مقصر میدونست،آخه بابات دوست داشت دو تا پسر داشته باشه ، ولی من خیلی خوشحال بودم چون خیلی دوست داشتم یه پسر و یه دختر ناز داشته باشم، که خدا آرزومو برآورده کرده بود، البته بابات هم وقتی اون صورت کوچولو و ناز و خوشگلتو دید پشیمون شد ، حالا هم جونش به جون شما دوتا بسته هست،  راست میگن که دختر باباییه آخه تو و بابات خیلی به هم وابسته شدین ،...
8 دی 1393

تولد پسرم ارشیا

    ارشیای گلم در روز 15 شهریور 1385 به دنیا اومد ، ساعت 4 بعدازظهر در بیمارستان حافظ شیراز، ارشیا اولین بچه ما و اولین ثمره عشق من و بابات هستی، تو با اومدنت به این دنیا  ، زندگی ما رو نورانی و خوشبختیمونو صد چندان کردی،             من و بابایی خیلی خوشحال بودیم، البته نه فقط ما ، بلکه خاله هات و دایی هات ،عمه هات و عمو هات ، بابا جون و مامان جون، آقاجون و عزیز جونت هم خیلی خوشحال شدن ، اخه تو اولین نوه از دو طرف بودی،قبل از تو هیچ بچه ای تو خونواده ما نبود ، به خاطر همین تو با اومدنت خوشحالی و شادی آوردی عزیزم...         ...
8 دی 1393